همه وجود من

دلتنگی های یک عاشق

زود مرو...
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ 
ناز من، عشق من، از چشم ترم زود مرو
سر و جانم به فدایت، ز برم زود مرو
نکنم شکوه که دیر آمده‌ای بر سر من
جان من گیر چو آیی، ز سرم زود مرو
چشم پر حسرت من سیر ندیدست تو را
بنگر اشکم و از چشم ترم زود مرو
ترسم ای گل که نبینم دگرت، دیر میا
ترسم ای جان که نیایی دگرم، زود مرو
آفتاب لب بامیم به یک گردش چشم
بر در و بام نماند اثرم، زود مرو
صبر کن تا به خدایم که ز شوق رخ تو
نه ز خود کز دو جهان بی‌خبرم، زود مرو
این تویی یا که خیالم بتی آراسته است
گر تویی، بهر خدا از نظرم زود مرو...

کلمات کلیدی: زود مرو ، ناز من
 
تولدت مبارک...
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧ 

...


کلمات کلیدی: تولدت مبارک
 
 
ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥ 
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست 
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم 
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت 
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست...

کلمات کلیدی:
 
لبخند سپیده...
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦ 

ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق

مثل لبخند سپیده مثل شب گریه ی عاشق

بی تو شب دوباره آینه, روبروی غم گرفته

پنجره بازه به بارون, من ولی دلم گرفته

واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم 

عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم .... از تو می سرودم

وقت راهی شدن تو کفترها شعرامو بردن

چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن

رفتی و شب پر شد از من,‌ از منو دلواپسی ها

رفتی و منو سپردی, به زوال اطلسی ها

واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم

عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم ... از تو می سرودم

.

.

.

ساده بودی مثل سایه...


کلمات کلیدی:
 
آرزوها...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩ 
شبها به غصه خوردن ، طی شد ولی نمردند
خاطره های تلخ ِ بی تو به سر سپردن
این عقده های وحشی ، هر روز بی محابا
گلوی واژه ها را ، بدجور می فشردند...
گلایه ای ندارم از زخم های تقدیر
قسمت ِ ما چنین بود ، تو را به من سپردند!
ترسم کسی بفهمد! این مرد گریه کرده
چون عاشقانه ها را ، نگفته می شمرند!
در آن جهان دیگر ، وقتی که آخرت شد
شاید به لطف ِ عشقت ، جهنمَم نبردند!
دیگر رمق ندارند این بیت های خسته
اما چه آرزوها ، که زنده زنده مُردند...

کلمات کلیدی:
 
شام آخر...
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱ 
بانوی من بانوی من تو همه دار و ندارم
با من از تنم خودی تر تو تمام کس و کارم
تو نهایتی نهایت مثل معراج سپیده
تو نفس کشیدن من نفسایی که بریده
شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه
میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه
شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه
میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه
بانوی من بانوی من تو فصل شکفتن
فصل من در هم شکستن از تو مردن از تو گفتن
روی شاخه دو دستت مرگ برگی در کمینه
این بخاک افتادن من شعر نفرین زمینه
شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه
میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه
شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه
میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه
ساعت عزیمت تو میشه انتها نباشه
میتونه زوال شب گو بغض باغ ما نباشه
شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه
میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه
شام آخر بی تو شاید شب آغاز باشه
میتونه زمین دلیلی واسه پرواز باشه...

کلمات کلیدی: شام آخر
 
دل من ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧ 

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد   رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت   گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم   که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند   همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت   که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر   که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان   همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا   اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی   خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم   که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم   چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون   که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل   چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد...


کلمات کلیدی:
 
بی تو مهتاب...
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٤ 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 


کلمات کلیدی:
 
بهار...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳ 

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را، مه جبینان را، وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد بستی، عزیز من، با رقیب من چرا نشستی
چرا دلم را، عزیز من، از کینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب
ای مه نخشب
تازه کن عهدی، که بر شکستی...


کلمات کلیدی:
 
زمونه...
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ 


دو دریچه دو نگاه دو پنجره

دو رفیق دو همنشین دو حنجره

دو مسافر تو مسیر زندگی

دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

غصهء عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلب در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

دوتا دور افتادهء تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود

چشمای پر حسادت زمونه بود...


کلمات کلیدی: